close
تبلیغات در اینترنت
عارف

موضوعات برتر

سخن روز

کتابخانه

بایگانی

پربازدیدها

جستجو

پیوندها

کانال تلگرام

نوای وب

حمایت

دهاتی عارف مسجد

داستان های نماز مسجد

 

نقل شده روزى سيد هاشم امام جماعت مسجد سردوزك بعد از نماز منبر رفتند.

در ضمن توصيه به لزوم حضور قلب در نماز فرمودند: روزى پدرم مى خواست نماز جماعت بخواند، من هم جزء جماعت بودم ، ناگاه مردى به هياءت دهاتى وارد شد. از صفوف عبور كرد. تا صف اول و پشت سر پدرم قرار گرفت . مؤ منين از اين كه يك نفر دهاتى در صف اول ايستاده ، ناراحت شدند.

او اعتنائى نكرد، و در ركعت دوم نماز در حالت قنوت قصد فرادى كرد و نمازش را به تنهائى به اتمام رساند، همان جا نشست و مشغول نان خوردن شد.

چون نماز تمام شد، مردم از هر طرف به او حمله و اعتراض مى كردند.او جواب نمى داد.پدرم فرمود: چه خبر است ؟

گفتند: مردى دهاتى و جاهل به مساءله آمد صف اول ، و پشت سر شما اقتداء كرد آن گاه وسط نماز، قصد فرادى كرده و نشسته ناگه غذا خورد.

پدرم گفت : چرا چنين كردى ؟در جواب گفت : سبب آن را آهسته به خودت بگويم ، يا در اين جمع بگويم ؟پدرم گفت :

در حضور جمع بگو! گفت : من وارد مسجد شدم به اميد اينكه از فيض نماز جماعت با شما بهره مند شوم چون اقتداء كردم ، ديدم شما در وسط حمد از نماز بيرون رفتيد، و در اين حال واقع شديد كه من پير شده ام و از آمدن به مسجد عاجز شده ام ، الاغى لازم دارم ، پس به ميدان الاغ فروشان رفتيد، و خرى را انتخاب كرديد.

دو ركعت دوم در خيال تدارك خوراك و تعيين جاى او بوديد.من عاجز شدم ، و ديدم بيش از اين سزاوار نيست با شما باشم ، لذا نماز خود را تمام كردم اين را بگفت و رفت .پدرم بر سر خود زد و ناله كرد و گفت :

 

اين مرد بزرگى است او را بياوريد! من با او كار دارم . مردم رفتند كه او را بياورند، ناپديد گرديد. و ديگر ديده نشد.(

داستانهاى شگفت ، ص 77 و 78)